نشسته زن گدا میان کوچه با عصا
زچشم سالمش به من اشاره می کند بیا!
نگاه می کـــنم به او به چشم برادری ولی
همان نگاه می برد مـرا به ســمت ناکجـا!!!
دلم اسـیر می شــود به آن نگاه دلربا!
چه قسمتی!چه حکمتی!میان کوچـــه ما دوتــا!
ســــــلام می دهم به اوسلام می دهد به من
چه سرنوشت جالبی ، پســـند می کند مـرا!
ز گُل که کم نمی شود اگر چه شاخه بشکند!
چه کم شود ز او مگر بدون چشــــــم و دست و پا!؟
میان عقل و قلب من عجب جدال می شود
به او چگونه گویمــــــــش پســــــند کرده ام تو را !؟
دو روز زندگی چــــــــرا به زیر پا نهم دلم؟
چرا نگویمش که من شدم اســیر و مبتــــــــلا!
ز من که کم نمی شود اگرچـــــــه رد کند مرا
زبان حس وحال خود به رو نیاورم چـــــــــــــرا !؟
دهان که بــــــــاز می کنم به من نگاه می کند
چه لحظه ای چه حالتی چه گُر گرفته ام خـدا!
اگر زمان امـــــــان دهد به عاشق تو جان دهد
طلا و سکه می کند به زیر پایتان فـــــــــــــدا!
نــــــگو که پا نداری و علیل و کــــــــــور و خســته ای
قسم به چشم سالمت! شفا دهد خدا تو را !
خلاصـه می کنم سخن!که عاشقت شدم گدا !
چه شاعرانه می شود رسـیدن من و شـــــــما!!
تمام می شود سخن سکوت می کند ولی
مرا به نام کوچکم چـرا نمی کند صـــــــــــــدا ؟!
چه شــــــــرم می کند زمن!چه سر به زیر و با حیا
و ناگهان با یا علی بلند می شــــود ز جــــــــا!
جــــــواب می دهد به من به احترام وبا ادب:
در این زمانه پسرک به خنگی تو مرحـــــــــــبا!
لگد به بخــــــت خود نزن ,حذر کن از وصال من
به چهره ام نمی خورد که شوهر کرده ام ســـــه بار؟!
به آبروی خود قســــــــم بریدم از همه به جز
شهرام؛سعید و مجتبی؛ احسان, حمید و مصطفی
نصیحتی کــــــــــــــــنم تو را خواهرانه مختصر
برو برای عقل خود طلب کــن از خدا شــــفا!
تو از منم گداتری که عشــــق می کنی طلب
مزاحمم نشو دگر !برو گدا !برو گـــــــــــــدا!