همچنان یه دوست دختر نداریم
یه دوست دخترم نداریم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
عوضش یه اعصاب راحت،
یه کیف پر از پول،
خوردن ساندویچ فلافل با ترشی بودن هیچ گونه کلاسی،
یه عالمه انتخاب،
اصن یه وضی ![]()
یه دوست دخترم نداریم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
عوضش یه اعصاب راحت،
یه کیف پر از پول،
خوردن ساندویچ فلافل با ترشی بودن هیچ گونه کلاسی،
یه عالمه انتخاب،
اصن یه وضی ![]()
نشسته زن گدا میان کوچه با عصا
زچشم سالمش به من اشاره می کند بیا!
نگاه می کـــنم به او به چشم برادری ولی
همان نگاه می برد مـرا به ســمت ناکجـا!!!
دلم اسـیر می شــود به آن نگاه دلربا!
چه قسمتی!چه حکمتی!میان کوچـــه ما دوتــا!
ســــــلام می دهم به اوسلام می دهد به من
چه سرنوشت جالبی ، پســـند می کند مـرا!
ز گُل که کم نمی شود اگر چه شاخه بشکند!
چه کم شود ز او مگر بدون چشــــــم و دست و پا!؟
میان عقل و قلب من عجب جدال می شود
به او چگونه گویمــــــــش پســــــند کرده ام تو را !؟
دو روز زندگی چــــــــرا به زیر پا نهم دلم؟
چرا نگویمش که من شدم اســیر و مبتــــــــلا!
ز من که کم نمی شود اگرچـــــــه رد کند مرا
زبان حس وحال خود به رو نیاورم چـــــــــــــرا !؟
دهان که بــــــــاز می کنم به من نگاه می کند
چه لحظه ای چه حالتی چه گُر گرفته ام خـدا!
اگر زمان امـــــــان دهد به عاشق تو جان دهد
طلا و سکه می کند به زیر پایتان فـــــــــــــدا!
نــــــگو که پا نداری و علیل و کــــــــــور و خســته ای
قسم به چشم سالمت! شفا دهد خدا تو را !
خلاصـه می کنم سخن!که عاشقت شدم گدا !
چه شاعرانه می شود رسـیدن من و شـــــــما!!
تمام می شود سخن سکوت می کند ولی
مرا به نام کوچکم چـرا نمی کند صـــــــــــــدا ؟!
چه شــــــــرم می کند زمن!چه سر به زیر و با حیا
و ناگهان با یا علی بلند می شــــود ز جــــــــا!
جــــــواب می دهد به من به احترام وبا ادب:
در این زمانه پسرک به خنگی تو مرحـــــــــــبا!
لگد به بخــــــت خود نزن ,حذر کن از وصال من
به چهره ام نمی خورد که شوهر کرده ام ســـــه بار؟!
به آبروی خود قســــــــم بریدم از همه به جز
شهرام؛سعید و مجتبی؛ احسان, حمید و مصطفی
نصیحتی کــــــــــــــــنم تو را خواهرانه مختصر
برو برای عقل خود طلب کــن از خدا شــــفا!
تو از منم گداتری که عشــــق می کنی طلب
مزاحمم نشو دگر !برو گدا !برو گـــــــــــــدا!
این منم رضـــا
ازدیار نیرنگ و ریا
اما با جنسی متفاوت ازگرگهای انسان نما دیارم
متنفرم از دروغ و پلیدی
همگام،با صداقت و مهربانی
برای زیبایی قلبم،گرگهایی بسیاری دندان طمع تیز کردند
تاریکی جسمم،سایه بر روشنی روحم انداخته
این منم رضـــا
عشق برایم مقدس و ستودنی است
وجودم سرشار از محبت و احساس پاک است
و همه اینها،نثار کسی که
فریاد سکوتم رابشنود
هم آواز با فریاد،خاموشم شود
گویی در دیار من همه ناشنوا هستند
و شاید من زبانی برای فریاد ندارم
چه میگویم؟؟؟
مگرسکوت فریاد میزند؟؟؟
مگرکسی،هم آواز بافریاد،خاموش میشود؟
گویند سرشت آدمی عشق است و محبت
چرا آدمهای دیارمن سرشت خود را انکار میکنند؟
مگر غیراین است،من، تو و او دراین دنیا میهمان وجودی هستم
که محبت بی دریغش را نثار ما کرده
تا شاید ما نیز از آن مهربان محبت و عشق ورزیدن را بیاموزیم
این منم رضـــا
به چشمانم نگاه کنید
اثری از دروغ و ریا می بینید؟
پس چرا متهم به دروغگویی هستم؟
در دادگاه دیار من
من و امثال من،محکوم به اعدامند
فرهنگ بی فرهنگی دیار من
شرافت و زیبایی را
در ظاهر انسانها می بینند
و بس آن قربانی...
همان قربانی بی رحمی و بی عدالتی من
همان قربانی که دیارم برایش سرنوشتی شوم رقم زده
حق زندگی کردن،عشق ورزیدن و دوست داشتن را نداریم
و باید سرنوشت را با تنهایی خویش تقسیم کنیم
شاید من نیز یک قربانی ام
و در بهشت کاذب دیارم،یک زندانی
آری من یک قربانی ام
این منم رضــــــــــــا

یه شب داشتم رو حیاط قدم میزدم،رفتم کنار باغچه،دیدم گل آفتاب گردون سرش رو انداخته پایین،سلامی
بهش کردم و گفتم:آهای آفتاب گردون چرا تو شبا سرت رو میندازی پایین؟؟؟جواب سلامم رو داد
گفتش:رضا،آخه شبا ستاره زیاد چشمک میزنه میخوام به خورشید خیانت نکنم!!!
